پشـــــمک جـــونم

اولین دندون رویت شــد

سـلام عسلکــم همــونطور که گفتم بهــرادی، چند روزیه که کم خواب و بهــونه گیر شـده بودی تا امــروز وقتی که داشتی از سر و کولـم بالا میرفتی و مشغول کشیدن موهــای بنده بودی از موقعیت استفــاده کردم و انگشتمو روی لثــه ات مالیدم و دیدم بـــله...!؟ روی لثـه ی پایین سمت چپ یه کوچولو برآمــده و سفید شــده... بعـد هم با خوشحالی بابایـی رو صــدا کردم و اونم اومد دیــد و خلاصــه از خوشحالـی در پوست خــود نمیگنجیدیـم... عــزیز دلـم خیلــی منتظــر این روز بودم که ببینم دندون درآوردی،این چنــد روز که کلــی اذیت شــدیم می ارزیــد به دندون دار شــدنت،      البتــه شمــا همچنان بدخلــقی هنــوز... ...
12 بهمن 1389

اولـــین حرکت بهــرادی واسه راه رفتن

ســـلام پســـرک عســـلم همون طور که گفتم پسر نازم خیلی تلاش میکردی که بتونی بلند بشـــی، امــروز صبح که از خواب بیدار شدیم پوشــکت رو که باز کردم طبق معمول فــرار کردی منم که هنوز خــوابم میومـد و درحــال چرت زدن بودم تو رو تماشا میکردم که چــه کار میکنی... تو هم یه دستت به زمـین بود و یه دستت هم از پشتی گرفته بودی، منتظــر بودم خسته بشی تا بیام بغلت کنم امـــا در کمال ناباوری تو گلــم بعد 10 دقیقه تلاش و هـــمت یه دفعه بلند شدی و وایستادی... خـــیلـــــی خوشـــحال شـــدم عــزیزم. فدات بشــــــــــم بهــرادم که هر روز بزرگ و بزرگتر میشـــــــــی و هرروز مارو بیشــتر به خودت وابســته میکنی (الانم داری چرت ب...
6 بهمن 1389

تفـــلد خالــه جوون

ســــلام بهـرادم   قــربون پسر نازم بشــم که هرچی میگذره ماشالله باهــوش تر میشـی. مامانـی هم که همچنان منتظــر دندون گرامــی شما هست که تشریف بیارن لطفــا...   امشــبم که بابایی زحمت کشیدن واســه شما یه روروئک جدید گرفتن که هر چــه زودتر اینــم بشکونـی بندازیم جای روروئک بیچـاره ی قبلــی... دیگه تو بلــند شدن به کـمک وســایل ( پشتی، صندلی، مبل، منو بابایی ، کالکسکه، میز) مهــارت پیدا کردی ببینیم کی راه میری جوجوی مــن. امــروزم تولد خــاله ســارا جونه که تولدش مبــــارک ،الهــی صد و بیست ســاله بشی سارای عــزیزم بهترین خواهـــر دنیا از ته دل واســت آرزوی خــوشبختــی ...
5 بهمن 1389

اولین برف زمــستون مـــا

ســـــــــلام بهراد نازم امـــــــروز که از خواب بیدار شدم اولین کاری که کردم رفتم دم پنجـــره چون شب قبل کلی دعا کرده بودم برف بباره... دعـــام مستجاب شده بود، بـــــرف میباره، خـــدایا شکرت مــن عاشق برفـــم. شمـــا که بیدار شدی کاپشــن تنت کردم و بردمت رو تراس تا اولـــــــین برف زندگیتو تمـــاشــا کنی... قربونت برم که کلی تعجب کرده بودی و چشات گرد شده بود. بگم از این روزای بهــراد جونم: پســـر گلم دیگه کم کم داره واســه خودش مردی میشه دیگه اون بهراد کوچولویی که همش شیر میخورد و میخوابید و فقط میخندید نیستی، وقتی پوشکتو میخوام عوض کنم فــرار میکنی کلی باهم کشتی میگیریم تا من بتونم پوشکت کــنم ...
23 دی 1389
1